کاش علی دایی به اندازه آنهایی که دوستش دارند خودش را دوست می داشت و قدر خودش را می دانست.
کاش او به جای این که سالیان سال به آنهایی که دوستش ندارند و منتظر زمین خوردنش هستند فکر کند اندکی، فقط اندکی به آنهایی که دوستش دارند و موفقیتش را می خواهند فکر می کرد. به همه آنهایی که قدر تمام زحماتش برای این فوتبال را می دانند و هنگامی که روی نیمکت تیمی می نشیند مانند خودش تسبیح به دست می گیرند و برای پیروزی اش دعا می کنند.
شاید بهتر است جور دیگری بگوییم. کاش او به اندازه آنهایی که دوستش دارند خودش را دوست می داشت و قدر خودش را می دانست. آن وقت شاید اتفاقات بهتری برایش رقم می خورد و به قول خودش نقش یک « قربانی» را ایفا نمی کرد. او در تک تک لحظات ورزشی اش به فکر دشمنانش بود و آن قدر به دشمن و دشمنی فکر کرد که دوست داشتن را از خاطر برد و حتی فراموش کرد که خودش را دوست داشته باشد. چه آن روزهایی که در قامت بازیکن برای حضور در تیم ملی آنقدر سماجت و پافشاری کرد تا مربی ای به نام امیرقلعه نویی بخواهد او را از تیم ملی کنار بگذارد و چه امروز که خودش را به جایی رسانده که مربیانی امثال حمید استیلی و بیژن ذوالفقارنسب!! حکم کیمیا را برای جانشینی اش پیدا کنند.
کسی که خودش را دوست داشته باشد با خود چنین کاری می کند؟ علی دایی دوستی و دوست داشتن را از یاد برده و به همین دلیل حتی دیگر به خودش هم علاقه ندارد. آیا علی دایی همانطور که صدای قهقهه هایی را که بعد از زمین خوردنش زده شد را شنید صدای شکستن آنهایی که برای دومین بار به همراه او خرد شدند و به زمین افتادند را هم شنید؟
کاش علی دایی دست از این دشمنان خیالی و واقعی اش بردارد و به خاطر همه آنهایی که دوستش دارند از اول شروع کند. از پله اول. پله، پله بالا بیاید و آن وقت همه آنهایی که به او عشق می ورزند و او را اسطوره خودشان می دانند می بیند که در آخرین پله ایستاده اند تا به همراه او موفقیتش را جشن بگیرند. کاش او کمر همت نبسته باشد تا تمام خاطرات خوب ما را یک به یک نابود کند و شمایل یک مرد شکست خورده را از خودش در ذهن ما نقش کند تا آن وقت همان دشمنانی که همیشه از آنها متنفر بوده در دلشان به او و به ما بخندند.
او با دشمنی هایش ما و خودش را از خیلی چیزها محروم کرد. همین دشمنی ها و توهمات بود که باعث شد یک خداحافظی با شکوه و در شان یک اسطوره جای خودش را به نیمکت نشینی و خط خوردگی بدهد. همین مبارزه با دشمنان بود که باعث شد تا علی دایی خیلی زودتر از آنچه باید در قامت سرمربی تیم ملی ظاهر شود و برای اثبات خود به دشمنانش یک بار دیگر ذلت و خواری را مقابل سکوهای خالی ورزشگاه آزادی به جان بخرد.
علی دایی رفت و شاید به قول او دشمنانش خوشحال شدند اما تکلیف آن دوستداران چیست؟ آنها تا کی باید تاوان دشمنی های اسطوره شان را بدهند و با شکستن او غرورشان خرد شود؟ این علی دایی همانی است که همیشه و همیشه نامش را با غرور سنجاق می کردیم و فریاد می کشیدیم. چه شده که باید نامش را زیرلب زمزمه کنیم تا دیگران به سخره نگیرندمان و باخت های پی در پی اش را به رخمان نکشند؟ او با خودش و ما چه کرده؟
حتی دشمنان هم این طور ظالمانه دست به نابودی دایی نزده بودند که او خودش این کار را کرد. او یک «بازگشت» به آنهایی که دوستش دارند بدهکار است. «بازگشتی» به خاطر خودش نه به خاطر دشمنانش. ما منتظریم.
شاید بهتر است جور دیگری بگوییم. کاش او به اندازه آنهایی که دوستش دارند خودش را دوست می داشت و قدر خودش را می دانست. آن وقت شاید اتفاقات بهتری برایش رقم می خورد و به قول خودش نقش یک « قربانی» را ایفا نمی کرد. او در تک تک لحظات ورزشی اش به فکر دشمنانش بود و آن قدر به دشمن و دشمنی فکر کرد که دوست داشتن را از خاطر برد و حتی فراموش کرد که خودش را دوست داشته باشد. چه آن روزهایی که در قامت بازیکن برای حضور در تیم ملی آنقدر سماجت و پافشاری کرد تا مربی ای به نام امیرقلعه نویی بخواهد او را از تیم ملی کنار بگذارد و چه امروز که خودش را به جایی رسانده که مربیانی امثال حمید استیلی و بیژن ذوالفقارنسب!! حکم کیمیا را برای جانشینی اش پیدا کنند.
کسی که خودش را دوست داشته باشد با خود چنین کاری می کند؟ علی دایی دوستی و دوست داشتن را از یاد برده و به همین دلیل حتی دیگر به خودش هم علاقه ندارد. آیا علی دایی همانطور که صدای قهقهه هایی را که بعد از زمین خوردنش زده شد را شنید صدای شکستن آنهایی که برای دومین بار به همراه او خرد شدند و به زمین افتادند را هم شنید؟
کاش علی دایی دست از این دشمنان خیالی و واقعی اش بردارد و به خاطر همه آنهایی که دوستش دارند از اول شروع کند. از پله اول. پله، پله بالا بیاید و آن وقت همه آنهایی که به او عشق می ورزند و او را اسطوره خودشان می دانند می بیند که در آخرین پله ایستاده اند تا به همراه او موفقیتش را جشن بگیرند. کاش او کمر همت نبسته باشد تا تمام خاطرات خوب ما را یک به یک نابود کند و شمایل یک مرد شکست خورده را از خودش در ذهن ما نقش کند تا آن وقت همان دشمنانی که همیشه از آنها متنفر بوده در دلشان به او و به ما بخندند.
او با دشمنی هایش ما و خودش را از خیلی چیزها محروم کرد. همین دشمنی ها و توهمات بود که باعث شد یک خداحافظی با شکوه و در شان یک اسطوره جای خودش را به نیمکت نشینی و خط خوردگی بدهد. همین مبارزه با دشمنان بود که باعث شد تا علی دایی خیلی زودتر از آنچه باید در قامت سرمربی تیم ملی ظاهر شود و برای اثبات خود به دشمنانش یک بار دیگر ذلت و خواری را مقابل سکوهای خالی ورزشگاه آزادی به جان بخرد.
علی دایی رفت و شاید به قول او دشمنانش خوشحال شدند اما تکلیف آن دوستداران چیست؟ آنها تا کی باید تاوان دشمنی های اسطوره شان را بدهند و با شکستن او غرورشان خرد شود؟ این علی دایی همانی است که همیشه و همیشه نامش را با غرور سنجاق می کردیم و فریاد می کشیدیم. چه شده که باید نامش را زیرلب زمزمه کنیم تا دیگران به سخره نگیرندمان و باخت های پی در پی اش را به رخمان نکشند؟ او با خودش و ما چه کرده؟
حتی دشمنان هم این طور ظالمانه دست به نابودی دایی نزده بودند که او خودش این کار را کرد. او یک «بازگشت» به آنهایی که دوستش دارند بدهکار است. «بازگشتی» به خاطر خودش نه به خاطر دشمنانش. ما منتظریم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۹ ساعت توسط شورای نویسندگان
|
به وبلاگ هفته نامه طلوع فردا باگستره توزیع شمال غرب ایران خوش آمدید لطفا ما را با نقطه نظرات خود در بهبود وکیفیت وبلاگ یاری نمایید.